داستان من

از زندگي در روستاي مهرآباد

تبلیغات تبلیغات

تولد مامان

امروز سالروز تولد مادرمِ ، يعني مادرم هفتاد و هفت سالگي رو تموم كرد و پا گذاشت به هفتاد و هشت سالگي ، البته ده روزي ميشه كه رفته تهرون اون هم بخاطر به دنيا اومدن اولين نتيجه اش ، براي بزرگترامون و همچنين ما خيلي مهمِ كه به عروس ها و دامادها و بچه هايي كه تازه به دنيا ميان احترام بگذاريم ، به همين خاطر مادرم هر روز به عاطفه خانوم و عليرضا سر ميزنه و از حال شون با خبر ميشه و تجربيات خودش رو در اختيار عاطفه خانوم قرار ميده ، خلاصه امشب خواهرا و برادرام توي
ادامه مطلب

قصه پنجشنبه

ساعت نزديك دوازده شبِ ، شام خونه دايي حميد بوديم ، بخاطر اينكه مينو و پرستو به موقع بخوابن و خوب رشد كنن سعي مي كنيم ساعت ده خونه باغ باشيم اما امشب اينطور نشد و شب نشني تا ساعت يازده و نيم طول كشيد ، امروز بعد از ظهر زياد خوابيديم و مي خواهيم بنشينيم ، مينا خانوم رفتن ميوه و تنقلات بيارن بخوريم و قصه امروز رو بنويسيم بعدش بريم بخوابيم ، و اما قصه امروز ؛ امروز ساعت هفت صبح از خواب بيدار شديم ، دست و صورت مون رو شستيم و من حاضر و آماده شدم رفتم براي تهيه
ادامه مطلب

جمله احساسي مينا

ساعت ده و نيم شبِ و ما نيم ساعتي ميشه كه از تهرون برگشتيم روستا ، مينا خانوم ، دختراي نازمون مينو و پرستو رو خوابوند رفت دوش بگيره ، آخه طفلي از صبح سرپا بوده و ظهر استراحت نكرد ، من هم نشستم تُوي بهارخواب شمالي خونه از هواي خنك و پاك روستا كه آميخته شده با عطر گُل هاي سرخ و ياس و رازقي و اقاقيا و ... نفس مي كشم و قصه امروز رو مي نويسم ، امروز صبح منو مينا ساعت شش از خواب بيدار شديم ، سلام و صبح بخيري به هم گفتيم و خنديديم و مينا خانوم طبق معمول گفت ؛ از
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها