داستان من

از زندگي در روستاي مهرآباد

تبلیغات تبلیغات

قصه پنجشنبه

ساعت نزديك دوازده شبِ ، شام خونه دايي حميد بوديم ، بخاطر اينكه مينو و پرستو به موقع بخوابن و خوب رشد كنن سعي مي كنيم ساعت ده خونه باغ باشيم اما امشب اينطور نشد و شب نشني تا ساعت يازده و نيم طول كشيد ، امروز بعد از ظهر زياد خوابيديم و مي خواهيم بنشينيم ، مينا خانوم رفتن ميوه و تنقلات بيارن بخوريم و قصه امروز رو بنويسيم بعدش بريم بخوابيم ، و اما قصه امروز ؛ امروز ساعت هفت صبح از خواب بيدار شديم ، دست و صورت مون رو شستيم و من حاضر و آماده شدم رفتم براي تهيه
برچسب‌ها: خوابيديم
داستان من ، ۱۴۰۳-۰۲-۱۰ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها