داستان من

از زندگي در روستاي مهرآباد

تبلیغات تبلیغات

جمله احساسي مينا

ساعت ده و نيم شبِ و ما نيم ساعتي ميشه كه از تهرون برگشتيم روستا ، مينا خانوم ، دختراي نازمون مينو و پرستو رو خوابوند رفت دوش بگيره ، آخه طفلي از صبح سرپا بوده و ظهر استراحت نكرد ، من هم نشستم تُوي بهارخواب شمالي خونه از هواي خنك و پاك روستا كه آميخته شده با عطر گُل هاي سرخ و ياس و رازقي و اقاقيا و ... نفس مي كشم و قصه امروز رو مي نويسم ، امروز صبح منو مينا ساعت شش از خواب بيدار شديم ، سلام و صبح بخيري به هم گفتيم و خنديديم و مينا خانوم طبق معمول گفت ؛ از
برچسب‌ها: بهارخواب
داستان من ، ۱۴۰۳-۰۲-۱۰ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها
پیوندها